منوی کاربری


عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
موضوعات
آخرین مطالب
دیگر موارد
آمار وب سایت

آمار مطالب

:: کل مطالب : 894
:: کل نظرات : 1

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 0
:: تعداد اعضا : 28

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 0
:: باردید دیروز : 148
:: بازدید هفته : 182
:: بازدید ماه : 1079
:: بازدید سال : 1943
:: بازدید کلی : 1943
نویسنده : matlobi
پنج‌شنبه 14 اسفند 1393

 

یک روز ملاصدرالدین برای تعمیر  بام خانه خود مجبور شد، مصالح ساختمانی را بر پشت الاغ بگذارد و به بالای پشت بام ببرد الاغ هم به سختی از  پله ها بالا رفت .

ملا مصالح ساختمانی را از دوش الاغ برداشت و سپس الاغ را بطرف پایین هدایت کرد.

ملا نمی دانست که خر از پله بالا می رود، ولی به هیچ وجه از پله پایین نمی آید. هر کاری کرد الاغ از پله پایین نیآمد. ملا الاغ را رها کرد و به خانه آمد ، که استراحت کند.

در همین موقع دید الاغ دارد روی پشت بام بالا و پایین می پرد .

دوباره به پشت بام رفت و خواست الاغ را آرام کند که دید الاغ به هیچ وجه آرام نمی شود. به ناچار خودش برگشت پایین .

بعد از مدتی متوجه شد که سقف اتاق خراب شده و پاهای الاغ از سقف چوبی آویزان شده، بالاخره الاغ از سقف به زمین افتاد و مرد.

بعد ملا نصر الدین گفت:

لعنت بر من که نمی دانستم که اگر خر به جایگاه رفیع و پست مهمی برسد

هم آنجا را خراب می کند و هم خودش را می کشد!!!

در زمستانی سرد کلاغ برای زنده نگه داشتن بچه هایش

گوشت بدن خود را می کند و به بچه هایش می داد.

زمستان تمام شد .کلاغ مرد! بچه هایش گفتند:

راحت شدیم از بس غذا تکراری خوردیم!!

این است حقیقت تلخ زندگی..

 

به فرزندانمان قصه ای بگوییم که

بیدار شوند نه اینکه بخوابند...

 



:: بازدید از این مطلب : 492
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


.:: This Template By : LoxBlog.Com ::.
درباره ما
این وبلاگ برای معرفی طایفه سادات صحیح النسب میرسالاری طراحی گردید .در این وبلاگ اداب ورسوم ،مطالب تاریخی،معرفی شخصیت هاو...........می پردازیم
منو اصلی
نویسندگان
آرشیو مطالب
مطالب تصادفی
محصولات تصادفی
مطالب پربازدید
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران