منوی کاربری


عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
موضوعات
آخرین مطالب
دیگر موارد
آمار وب سایت

آمار مطالب

:: کل مطالب : 894
:: کل نظرات : 1

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 0
:: تعداد اعضا : 28

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 0
:: باردید دیروز : 148
:: بازدید هفته : 182
:: بازدید ماه : 1079
:: بازدید سال : 1943
:: بازدید کلی : 1943
نویسنده : matlobi
یکشنبه 07 دی 1393

1- پیامبری را نام ببرید که نخستین بار ساختمان کعبه را بناکرد؟ حضرت آدم

2- پیغمبری را نام ببرید که نخستین عبارتگاه جهان را ساخت ؟  حضرت آدم

3- پیغمبری را نام ببرید که اولین شاعر بود ؟ حضرت آدم

4- پیغمبری را نام ببرید که نخستین انسانی بود که با قلم خط نوشت ؟ حضرت ادریس

5- کدام پیامبر اولین کسی بود که علم ستاره شناسی را رواج داد؟ حضرت ادریس

6-  اولین کسی که علم حساب را رواج داد کدام پیامبر بود ؟ حضرت ادریس

7-  اولین پیامبری که دربرابر بت و بت پرستی قیام و مبارزه کرد چه نام داشت ؟ حضرت نوح

8-  اولین شخصی که از سگ به عنوان نگهبان استفاده کرد کدام پیامبر بود ؟ حضرت نوح

9-  اولین پیغمبری که به پنج تن آل عبا متوسل شد که بود ؟ حضرت آدم

10- اولین پیامبری که برای مصائب امام حسین (ع) اشک ریخت که بود؟ حضرت آدم

11- اولین پیغمبر که داخل بهشت می شود کیست ؟ حضرت محمد(ص)

12- پیامبری را نام ببرید که نخستین کسی بود که خیاطی کرد و طرز دوختن لباس را به انسانها آموخت ؟ حضرت ادریس

13- اولین پیغمبری که نماز خواند کدام پیغمبر بود ؟ حضرت آدم

14- اولین پیغمبری که روزه گرفت که بود ؟ حضرت ابراهیم

15- اولین پیغمبری که در راه خدا جهاد کرد که بود ؟ حضرت ابراهیم

16-  اولین پیغمبری که خمس پرداخت کرد که بود ؟ حضرت ابراهیم

17- اولین کتاب آسمانی بر کدام پیامبر نازل شد ؟ حضرت آدم

18- اولین کسی که ترازو ساخت کدام پیغمبر بود ؟   حضرت شعیب(ع)

19- اولین کسی که مهمان دعوت کرد که بود ؟ حضرت ابراهیم

20- پیغمبری را نام ببرید که اولین غذایش انگور بود ؟ حضرت آدم

21- اولین پیغمبری که در روز قیامت شفاعت می کند کیست ؟ حضرت محمد(ص)

22- اولین کسی که در روز قیامت محشور می گردد کدام پیامبر است ؟ حضرت محمد(ص)

23- اولین شخصی که انگشتر به دست کرد ، کدام پیغمبر بود ؟ حضرت آدم

24- اولین کسی که کفش به پا کرد کدام پیغمبر بود ؟ حضرت ابراهیم

25- اولین شخصی که زره جنگی بافت کدام پیامبر بود ؟ حضرت داوود

26-  اولین پیغمبری که فرزند دوقلو به دنیا آورد ؟ حضرت آدم

27- پیغمبری را نام ببرید که عذاب قومش اولین عذاب خداوند در روی کره  زمین بود ؟ حضرت نوح

28- دو پیغمبر نام ببرید که در شکم مادر سخن می گفتند ؟ حضرت یحیی و حضرت عیسی

29- دو پیغمبر نام ببرید که در کودکی به مقام نبوت رسیدند ؟ عیسی و یحیی

30- پیامبری را نام ببرید که یک روز هم در رحم مادر نبود ؟ حضرت آدم

31- پیامبری را نام ببرید که دوران کودکی و نوجوانی نداشت ؟ حضرت آدم

32- پیامبری که در غار به دنیا آمد ؟ حضرت ابراهیم

33-  پیامبری را نام ببرید که مادر دارد ، ولی پدر ندارد ؟ حضرت عیسی

34-پیغمبری را نام ببرید که در گهواره با مردم سخن می گفت ؟ حضرت یعقوب

35-پیغمبری را نام ببرید که در کربلا به دنیا آمد ؟ حضرت عیسی

36-  پیغمبری را نام ببرید که بیش  از همه مردم فرزند داشت ؟ حضرت آدم

 القاب پیغمبران

1-  لقب کدام پیامبر «ذوالنون» (صاحب ماهی) است ؟ حضرت یونس

2- لقب کدام پیامبر «صاحب الحوت» (همنشین ماهی ) است ؟ حضرت یونس

3- پیامبری را نام ببرید که به او «کلیم الله» (هم سخن خدا) می گویند ؟ حضرت موسی

4- پیامبری را نام ببرید که به او «صادق الوعد» می گویند ؟ حضرت اسماعیل

5- پیغمبری را نام ببرید که او را « مسیح» می گفتند ؟ حضرت عیسی

6- پیامبری را نام ببرید که به او « ابوالضّیفان» (پدر میهمانها) می گویند ؟ حضرت ابراهیم

7- پیامبری را نام ببرید که به او « اسرائیل » می گفتند ؟ حضرت یعقوب

8- «شیخ الانبیاء» (بزرگ و پیر پیامبران) لقب کدام پیامبر است ؟ حضرت نوح

9-  پیامبری را نام ببرید که به او « امین » می گویند ؟ حضرت محمد

10- پیامبری را نام ببرید که او را « خلیل الله» (دوست خدا) می گویند ؟ حضرت ابراهیم

11-  پیامبری را نام ببرید که او را «روح الله » می گویند ؟ حضرت عیسی

12-  پیغمبری را نام ببرید که « خطیب الانبیاء » (سخنران پیغمبران) است ؟ حضرت شعیب

13-  لقب کدام پیامبر « ذبیح الله» (ذبح شده در راه خدا ) است ؟ حضرت اسماعیل

14- لقب کدام پیامبر « صفی الله » (برگزیده خدا ) است ؟ حضرت آدم

15- «خاتم  الانبیاء » لقب کدام پیامبر است ؟ حضرت محمد(ص)

16- لقب کدام پیامبر «بنی الله الحاکم» است ؟ حضرت داوود

 17- لقب کدام پیامبر «حشمت الله» است ؟ حضرت سلیمان

18- پیغمبری را نام ببرید که کنیه او « ابومحمّد» است ؟ حضرت آدم

19- کدام پیامبر را «ابوالبشر» می گویند؟ حضرت آدم

20- کدام پیامبر را «خلیفه الله» (جانشین خدا) می گویند ؟ حضرت آدم

21- لقب کدام پیغمبر «صدیق» (بسیار راستگو) است ؟ حضرت یوسف

22- لقب کدام پیامبر به معنی «سبزو خرم » است ؟ حضرت خضر

23- نام کدام پیامبر به معنی «رجوع کننده و روکننده به خدا » است؟ حضرت ایوب

24-  نام کدام پیامبر به معنای «نجات دهنده » است؟ حضرت عیسی و حضرت الیسع

25- نام کدام پیامبر به معنی «ستوده» است ؟ حضرت محمد

26-  نام کدام پیامبر به معنای «زندگی بخش » است ؟ حضرت یحیی


:: بازدید از این مطلب : 501
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : matlobi
شنبه 06 دی 1393

بیخودی پرسه زدیم ،صبحمان شب بشود
بیخودی حرص زدیم ، سهممان کم نشود
ما خدا را با خود ، سر دعوا بردیم
و قسم ها خوردیم
ما به هم بد کردیم ،ما به هم بد گفتیم
ما حقیقتها را ، زیر پا له کردیم
و چقدر حظ بردیم ، که زرنگی کردیم
روی هر حادثه ای ، حرفی از عشق زدیم
از شما میپرسم ، ما که را گول زدیم ؟


:: بازدید از این مطلب : 491
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : matlobi
سه‌شنبه 02 دی 1393


چهل روز از حادثه جانسوز درگذشت برادر عزیزم سید حافظ سعادت بخش کارشناس حقوقی ووکیل پایه یک در اثر حادثه تصادف در محور بهبهان - اغاجاری می گذرد /متحیرم ،ایا برادرم به راستی هرگز برنمی گردد اما در دل می گویم حافظ زنده است وباخاطراتش زندگی خواهم کرد                    

امشب به سوگ آرزوهایم نشسته ام و در غم نبودنت اشک فراق می ریزم.

امشب شمع حسرت آرزوهای بر باد رفته ام ذره ذره آب میشود.

امشب برای مرگ آرزوهایم لباس سیاه پوشیده ام....

کاش امشب کسی برای عرض تسلیـت به خانه دلم می آمد...کاش***

کاش امشب تو بودی و دلداری ام میدادی و دفتر کال آرزوهایم را ورق میزدی

کاش امشب بودی....بودی تا سرم را بر شانه هایت گذارم و آرام گیرم

کاش بودی تا دستهایم را در دستهای گرمت بفشاری و اشکهایم را از گونه ام پاک کنی

دوست دارم تو را در آغوشم بگیرم و گریه کنم! کجایی که دلم هوایت را کرده است! کاش می توانستم ........

کاش برای با هم بودن هیچ را بهانه نمیکردی.....;کــــــاش

کاش می ماندی ...برای همیـشــــه؛

اما......اما افسوس که تو نیستی و زندگی بی تو قشنگ نیست

می‌دانم وقتی به این فكر می‌كنی كه تنها شده‌ای، چقدر دلگیر می‌شوی، چه

بغضی در سینه‌ات می‌نشیند و چه اندوهی چشم‌هایت را خیس می‌كند. می‌دانم

وقتی به آدم‌های رفته فكر می‌كنی و به خوشبختی‌هایی كه در كویر گذشته‌ ترك

خورده‌اند، چقدر پیر می‌شوی...

برادرناکامم

كاش صبحی از خواب پا شوی،تا بدانی كه هم‌زمان با تو جهان متولد می‌شود،

درخت دوباره نفس می‌كشد، گل می‌شكفد و دنیا امید می‌زاید.

كاش تا فاصله‌ی باز كردن پلك‌هایت، مطمئن شوی كه این آخرین سیاهی جهان است

و دیگر روی تاریكی را نخواهی دید.

آری، جوان می‌شوی، اگر بدانی سهم دست‌های تو و من از عشق، بی‌نصیبی است

و عشق برای ما تقسیم نمی‌شود، این ماییم كه برای عشق‌هایمان قسمت

 می‌شویم. شاد می‌شوی اگر بدانی عشق كوچك‌تر از آن است كه به تو چیزی دهد،

به من چیزی دهد، به ما چیزی دهد. عشق در هر سطحش از ما سهم دارد؛

همان‌طور كه زندگی‌مان، سال‌هایمان، روزهایمان و لحظه‌هایمان از ما ارث می‌برند.

بزرگ می‌شوی، وقتی بدانی چقدر بزرگی. حتی بزرگ‌تر از تمام عشق‌های ریز و

درشت جهان.

پس دلگیر نباش! برای لحظه‌های آینده‌ات متولد شو، دوباره نفس بكش، گل كن و

امید بزا. فراموش نكن كه هیچ‌گاه روی تاریكی را نخواهی دید.

 

آری دیگر نشان من در تفكر تو مرده است

دیگر مرا در غسالخانه عشقت شستشودادی و

در گور خود خواهی هایم به خاكم سپرده ای

و اكنون سر شكسته از فردایی كه ساخته بودم

و ناكام از رویاهای درازم

غرورم را به زیر پایت می افكنم تا باز هم تو

را داشته باشم اما دیگر می دانم :حافظ عزیزم

دیگر من نیستم

دیگر تو نیستی

 


:: بازدید از این مطلب : 1134
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : matlobi
یکشنبه 30 آذر 1393


عصر یک جمعه ی دلگیر .دلم گفت بگویم بنویسم که چرا عشق به انسان نرسیده است ؟
چرا آب به گلدان نرسیده است ؟
چرا لحظه ی باران نرسیده است ؟
و هر کس که در این خشکی دوران به لبش جان نرسیده است ؟
به ایمان نرسیده است و غم عششق به پایان نرسیده است ؟
بگوحافظ دل خسته زشیراز بیاید

بنویسد .که هنوزم که هنوزاست چرا یوسف گمگشته به کنعان نرسیده است ؟
چرا کلبه ی احزان به گلستان نرسیده است ؟د
ل عشق ترک خورد :گل زخم نمک خورد :ز
مین مرد:زمین مرد :خداوند گواه است.
دلم چشم به راه است و در حسرت یک پلک نگاه است.
ولی حیف نصیبم فقط آه است و همین آه خدایا برسد کاش به جایی:
برسد کاش صدایم به صدایی ....

عصر این جمعه ی دلگیر .وجود تو کنار دل هر بیدل آشفته شود حس .
تو کجایی گل نرگس ؟
همه گویند به انگشت اشاره :

مگر این عاشق بیچاره دلداده ،دلسوخته ارباب ندارد .....؟؟

تو کجایی ..؟تو کجایی شده ام باز هوایی .شده ام باز هوایی ....

و ارباب همه سینه زنان کشتی آرام نجات است :
ولی حیف هنوزم که هنوز است حسین ابن علی تشنه ی یار است و زنی محو تماشاست زبالای بلندی ..

الف قامت او دال و همه هستی او در کف گودال و سپس آه که (( الشمر ......))

خدایا چه بگویم .که (( شکستند سبو را و بریدند....))

تو کجایی ....

تو کجایی ..
..


:: بازدید از این مطلب : 481
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : matlobi
یکشنبه 30 آذر 1393

 

کاش آن شب را نمی آمد سحر

کاش گم در راه پیک بد خبر

ای عجب کان شب سحر اما به ما

تیره روزی آمد و شام دگر

دیده پر خون از غم هجران و او

با لب خندان چه آسان بر سفر

ای دریغ از مهربانی های او

دست پر مهر آن کلام پرشکر

غصه ها پنهان به دل بودش ولی

شاد و خرم چهره اش بر رهگذر

در ارزان زان ما بود ای دریغ

گنج پنهان شد به خاک و بی ثمر

تا پدر رفت آن سحر از پیش رو

بی نشان را خاک تیره شد به سر

 

 

* * * * * ********** * * * * * * *

 

با کمال تأسف باخبر شدیم حاج سید خلیل میرسالاری بزرگمردی از تبار باب الحوائج در سالروز شهادت جد اطهرش رسول اکرم (ص)دار فانی را وداع گفت. این مصیبت را به عموم سادات میرسالاری وبیت مکرم ان مرحوم تسلیت عرض می نماییم و  از خداوند متعال برای متوفی طلب مغفرت و برای خانواده محترمشان صبر جمیل مسئلت می نماییم

 

 


:: بازدید از این مطلب : 508
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : matlobi
یکشنبه 30 آذر 1393

مطب دکتر سیدروح الله اژدر(میرسالاری)نتیجه تصویری برای عکس کلیه

جراح ومتخصص،کلیه ومجاری ادراری،ناباروری مردان ،سنگ شکنی ،ناتوانی جنسی،بیماری های مقاربتی

در خیابان پیروزمجتمع پزشکان مرکزی بهبهان طبقه چهارم افتتاح شد

جهت اخذ نوبت باشماره 061/52819913تماس حاصل فرمایید

 


:: بازدید از این مطلب : 492
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : matlobi
یکشنبه 30 آذر 1393

برادرگرامی مهندس سید سجاد موسوی مطهر

انتصاب مسرت بخش شما برادر ارزشی، مؤمن و متعهد، در منصب ریاست دانشگاه پیام نورشهرستان بهمیی  بشارت دهنده محیطی پویا و سرشار از شور و نشاط، با انگیزه های بالای علمی  و  نوید بخش افزایش فضای دانش و بینش در کالبد همه علاقمندان به این مجموعه عظیم علمی گردیده است.رجای واثق دارد حضور حضرتعالی در این مسئولیت به عنوان خادمی صدیق و ولایتمدار با کوله بار گرانی از تجربه حضور در خانواده بزرگ دانشگاه طی سالهای متمادی گذشته، نوید بخش نشاط و تحرک بیش از پیش در این سیستم گردد.لذا بر خویش فرض دانستیم از سوی خود،  کانون دانش اموختگان سادات میرسالاری وعموم هم تبارانت  انتصاب شایسته و مدبرانه حضرت عالی را به ریاست دانشگاه پیام نورشهرستان بهمیی  صمیمانه تبریک عرض نماییم.از درگاه ایزدمنان عزت، سربلندی و توفیقات همه خدمتگزاران به اسلام و نظام مقدس جمهوری اسلامی را مسالت داریم و برای جناب عالی مزید توفیقات برای خدمتی سرشار از شور و نشاط و مملو از توکل الهی در جهت رشد و شکوفایی این دانشگاه را تمنا می نماییم.

با تجدید مراتب امتنان/سید کاظم مطلوبی میرسالاری


:: بازدید از این مطلب : 469
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : matlobi
شنبه 29 آذر 1393

شب رحلت جانسوز حضرت پیامبر اکرم (ص) و شهادت امام حسن مجتبی (ع) تسلیت و تعزیت باد.

 

 

هنگامه رنج و غم و ماتم شده امشب

 

گریان، زغمى دیده عالم شده امشب

پایان شب آخر ماه صفر است این

یا آنکه ز نو ماه محرّم شده امشب

از داغ جگر سوز نبى سیّد ابرار

نخل قد زهرا و على خم شده امشب


:: بازدید از این مطلب : 527
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : matlobi
شنبه 29 آذر 1393


:: بازدید از این مطلب : 421
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : matlobi
جمعه 28 آذر 1393

نصوح مردی كوسه (بی ریش) و مانند زنان  دارای دو پستان بود. او در یكی از حمّام های زنانه ی آن زمان كارگری می  كرده و شستشوی این زن و آن زن را به عهده داشته است.
نصوح به اندازه ای  چابك و تردست بوده است كه همه ی زن ها مایل بودند كارشان را او عهده دار  شود. خورده خورده آوازه ی نصوح به گوش دختر پادشاه وقت رسید. میل كرد كه وی را از نزدیك ببیند. فرستاد حاضرش كردند. همین كه دختر پادشاه وضعش را دید، پسندید و شب او را نزد خود نگه داشت. روز بعد دستور داد حمّامی را خلوت  كنند و از ورود اشخاص متفرّقه به آن جلوگیری نمایند.

 

 

سپس نصوح را به همراه خود به حمّام برد و تنظیف خودش را به او محوّل نمود. از قضا دانه ی گران بهایی از دختر پادشاه، در آن حمّام مفقود گشت. از این پیش آمد دختر پادشاه در غضب شد و به دو تن از خواصّش فرمان داد كه همه ی  كارگران را تفتیش و بازرسی كنند، تا بلكه آن دانه ی گران بها پیدا شود. طبق این دستور، مأمورین، كارگران را یكی بعد از دیگری مورد بازدید قرار دادند.  همین كه نوبت به نصوح رسید، با این كه نصوح روحش هم خبر نداشت، ولی از این جهت که می دانست اگر تفتیشش كنند، كارش به رسوایی كشیده خواهد شد، حاضر  نشد كه تفتیشش كنند. لذا به هر طرف كه مأمورین می رفتند تا دستگیرش كنند،  او به طرف دیگر فرار می كرد و این عمل او به آن ها این طور نشان می داد كه  دانه را او ربوده است از این نظر مأمورین برای دستگیری او اهمیّت بیشتری  قایل بودند.

 

نصوح هم چون تنها راه نجات را این دید كه  خود را در میان خزانه ی حمّام پنهان كند. ناچار خودش را به داخل خزانه  رسانید و همین كه دید مأمورین برای گرفتنش به خزانه وارد شدند، فهمید كه  دیگر كارش تمام است و الآن است كه رسوا شود. به خدای متعال از ته دل توجّه  عمیقی نمود و از روی اخلاص از كرده های خود توبه كرد و دست حاجت به درگاه  الهی دراز نمود و از او خواست كه از این غم رسوایی نجاتش دهد.

 

به مجرّد این كه نصوح حال توبه و استغفار  پیدا كرد و از كرده ی خود پشیمان گشت، ناگهان از بیرون حمّام صدایی بلند شد كه دست از این بیچاره بردارید چون دانه پیدا شد. پس، از او دست كشیدند و  نصوح خسته و نالان شكر الهی را به جا آورده، از خدمت دختر مرخص شد و به  خانه ی خود رفت و هر چه مال كه از راه گناه درآورده بود، همه را بین فقرا  قسمت كرد و چون اهالی شهر از او دست بردار نبودند، دیگر نمی توانست در آن  شهر بماند. از طرفی نمی توانست راز خودش را به كسی اظهار كند، ناچار از شهر خارج شده و در كوهی كه در چند فرسخی آن شهر بود، سكونت اختیار نمود و به  عبادت خدا مشغول گردید.

 

اتّفاقاً شبی در خواب دید كسی به او می گوید: ای نصوح! چگونه توبه كرده ای، حال آن كه گوشت و پوست تو از فعل حرام روییده شده است؟! تو باید كاری كنی كه گوشت های بدنت بریزد. همین كه نصوح از خواب بیدار شد، با خودش قرار گذاشت كه سنگ های گران وزن را حمل كند و بدین وسیله خودش را از گوشت ها بكاهد. این برنامه را نصوح به طور مرتّب عمل كرد. یكی از روزها همان طوری كه مشغول به كار بود، چشمش به میشی افتاد كه در آن كوه چرا می كرد. از این امر به فكر  فرو رفت. كه این میش از كجا آمده و از آن كیست؟! تا آن كه عاقبت با خود  اندیشید كه این میش به طور قطع از چوپانی فرار كرده و به این جا آمده پس  بایستی من از آن نگه داری كنم تا صاحبش پیدا شود و به او تسلیم نمایم. لذا  رفت و آن میش را گرفت و در جایی پنهانش كرد و از همان علوفه و گیاهان كـه  خود می خورد، به آن میش نیز می خورانید و از او مواظبت هم می كرد كه گرسنه  نماند. چند روزی به همین منوال گذشت آن میش به فرمان الهی به تكلّم و حرف  آمد و گفت: ای نصوح! خدا را شكر كن كه مرا برای تو آفریده. از آن وقت به بعد  نصوح از شیر میش می خورد و عبادت می كرد، تا وقتی كه اتّفاقاً گذر  كاروانی كه راه گم كرده بود و مردمش از تشنگی نزدیك به هلاك بودند، به آن  جا افتاد. همین كه نصوح را دیدند، از او آب خواستند.

 

نصوح گفت: شماها ظرف هایتان را بیاورید،  تا من به جای آب شیرتان دهم. مردم ظرف می آوردند و نصوح آن ها را از شیر پر كرده، به آنان رد می كرد، به قدرت الهی هیچ از آن كم نمی شد. بدین وسیله  نصوح آن گروه را از تشنگی نجات داد. بعد راه شهر را به آن ها نشان داد.

 

كاروانیان راهی شهر شدند و هر یك از  مسافرین در موقع حركت در برابر خدمتی كه نصوح به آنان كرده بود، احسانی  نمودند و چون راهی كه نصوح به آن ها نشان داده بود، نزدیك تر به شهر بود،  آن ها برای همیشه رفت و آمد خود را از آن جا قرار دادند. به تدریج سایر  كاروان ها هم از این راه مطلّع شدند. آن ها نیز ترك راه قدیمی نموده، همین  راه را اختیار كردند. به تدریج این رفت و آمدها درآمد سرشاری برای نصوح  تولید نمود و او از محل این درآمدها بناهایی ساخت. چاهی احداث كرد و آبی  جاری نمود. سپس كشت و زراعتی ایجاد کرد و جمعی را هم در آن منطقه سكونت داد و بین آن ها بساط عدالت را مقرّر فرمود و بر ایشان حكومت می كرد و جمعیّتی كه در آن محل سكونت داشتند، همگی به چشم بزرگی بر نصوح می نگریستند.

 

رفته رفته آوازه و حسن تدبیر نصوح به  گوش پادشاه وقت كه پدر آن دختر بود، رسید. از شنیدن این خبر به شوق دیدنش  افتاد. لذا دستور داد تا وی را دعوت به دربار كنند. همین كه دعوت پادشاه به نصوح رسید، اجابت نكرد و گفت: مرا با دنیا و اهل دنیا كاری نیست و از این  رفتن به دربار عذر خواست.

 

مأمورین وقتی سخن نصوح را به پادشاه  رساندند، بسیار تعجّب كرد. اظهار داشت حال كه او برای آمدن عذر دارد، پس چه خوب است ما نزد او رویم و قلعه ی نوبنیادش را مشاهده كنیم. لذا با خواصّش  بسوی اقامت گاه نصوح حركت كردند.

 

همین كه به آن محل رسیدند، به قابض الارواح امر شد كه جان پادشاه را بگیرد و به زندگانی وی خاتمه دهد! پادشاه بدرود حیات گفت. این خبر به نصوح رسید. دانست كه وی برای ملاقات او از شهر خارج شده لذا در  تجهیزات و مراسم تشییع جنازه اش شركت كرد و آن جا ماند تا به خاكش سپردند و از این رو كه پادشاه پسری نداشت، اركان دولت مصلحت را در این دیدند كه  نصوح را به تخت سلطنت بنشانند. پس چنان كردند و نصوح را به زور به پادشاهی  منصوب كردند.

 

نصوح هم چون به پادشاهی رسید، بساط عدالت  را در تمام قلمرو مملكتش گسترانید و بعد هم با همان دختر پادشاه كه قبلاً  گفتیم، ازدواج كرد. چون شب زفاف رسید و در بارگاهش نشسته بود، ناگهان شخصی  بر او وارد شد و گفت: چند سال قبل از این به كار شبانی و چوپانی مشغول بودم و میشی از من گم شده بود و اكنون آن را در نزد تو یافتم، مالم را به من رد كن. نصوح گفت: همین طور است. الآن امر می كنم به تو همان میش را تسلیم كنند.

 

شخص تازه وارد گفت: چون میش مرا نگهداری  كردی، هر آن چه از شیرش را خورده ای به تو حلال باد، ولی آن مقدار از  منافعی كه به تو رسیده نیمی از آن تو باشد. باید نیم دیگرش را به من تسلیم  داری. نصوح دستور داد تا آن چه از اموال منقول و غیر منقول كه در اختیار دارد، نصفش را به وی بدهند و سپس از چوپان معذرت خواهی كرد تا بلكه زودتر  برود.  در آن موقع شبان گفت: ای نصوح فقط یك چیز دیگر مانده كه هنوز تقسیم نشده؟!

 

نصوح پرسید: كدام است؟! چوپان گفت: همین دختری است كه به ازدواج خود درآوردی چون آن هم از منفعت میش من است. نصوح گفت: چون قسمت كردن او مساوی با خاتمه دادن به حیات وی است بیا و از این امر در گذر! شبان قبول نكرد. باز گفت: نصف دارایی خودم را به تو می دهم، تا از این امر درگذری، این مرتبه هم قبول نكرد. نصوح اظهار داشت: تمام دارایی خود را می دهم تا از این امر صرف نظركنی! باز نپذیرفت.

 

ناچار جلاّد را طلبید و گفت: دختر را دو نیم كن! سپس جلاّد شمشیر را كشید تا بر فرق دختر زند، دختر از وحشت لرزید و جزع كرد و از هوش رفت. در این هنگام شبان جلو جلاّد را گرفت و خطاب به نصوح گفت: بدان نه من شبان و  نه آن حیوان میش بود. بلكه ما هر دو ملك هایی هستیم كه برای امتحان تو  فرستاده شده ایم. سپس در آن موقع، میش و چوپان هر دو از نظر غایب شدند.  نصوح شكر الهی را به جا آورد و پس از عروسی تا مدّتی كه زنده بود، هم عبادت و هم سلطنت می كرد و بعضی از بزرگان گفته اند آیه ی شریفه ی:  تُوبُواْ اِلَی اللهِ تَوْبَةً نَصُوحاً اشاره به توبه ی چنین شخصی است.(1)   از این داستان نتیجه می گیریم:  اگر كسی توبه كند، خداوند متعال امور دنیا و آخرت او را اصلاح خواهد كرد و  دعایش را مستجاب می كند و او را در بین مردم و ملائكه عزیز و سربلند می  نماید و بزرگ ترین پاداش را بعد از امتحان در دنیا و آخرت به او عنایت می  نماید.

 

یارب اگر نگذری از جرم وگناهم چه کنم؟                                     ندهی گر به در خویش پناهم چه کنم؟ گر بـرانی و نخواهـی و کنی نومیدم                                     به که روی آرم و حاجت ز که خواهم چه کنم؟ گر ببخشی گنهـم، شرم مرا آب کند                                      ور نبخشی تو بدین روی سیاهم چه کنم؟ نتوانـم کنـم انکار گنـه یک ز هزار                                                 که تو بودی به همه حال گواهم چه کنم؟ بار الهـا کرمی، مرحمتـی، امـدادی                                     کاروان رفته و من مانده به راهم چه کنم؟


:: بازدید از این مطلب : 472
|
امتیاز مطلب : 9
|
تعداد امتیازدهندگان : 2
|
مجموع امتیاز : 2

.:: This Template By : LoxBlog.Com ::.
درباره ما
این وبلاگ برای معرفی طایفه سادات صحیح النسب میرسالاری طراحی گردید .در این وبلاگ اداب ورسوم ،مطالب تاریخی،معرفی شخصیت هاو...........می پردازیم
منو اصلی
نویسندگان
آرشیو مطالب
مطالب تصادفی
محصولات تصادفی
مطالب پربازدید
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران