منوی کاربری


عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
موضوعات
آخرین مطالب
دیگر موارد
آمار وب سایت

آمار مطالب

:: کل مطالب : 894
:: کل نظرات : 1

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 0
:: تعداد اعضا : 28

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 2
:: باردید دیروز : 7
:: بازدید هفته : 204
:: بازدید ماه : 629
:: بازدید سال : 1982
:: بازدید کلی : 1982
نویسنده : matlobi
سه‌شنبه 11 تیر 1392
  • God[WwW.Kamyab.IR]

    شبی از شبها، شاگردی در حال عبادت و تضرع وگریه و زاری بود.
    در همین حال مدتی گذشت، تا آنکه استاد خود را، بالای سرش دید، که با تعجب و حیرت؛ او را، نظاره می کند!
    استاد پرسید: برای چه این همه ابراز ناراحتی و گریه و زاری می کنی؟
    شاگرد گفت: برای طلب بخشش و گذشت 
    خداوند از گناهانم، و برخورداری از لطف خداوند!
    استاد گفت: سوالی می پرسم ، پاسخ ده؟
    شاگرد گفت: با کمال میل؛ استاد.
    استاد گفت: اگر مرغی را، پروش دهی ، هدف تو از پرورشِ آن چیست؟
    شاگرد گفت: خوب معلوم است استاد؛ برای آنکه از گوشت و تخم مرغ آن بهره مند شوم .
    استاد گفت: اگر آن مرغ، برایت گریه و زاری کند، آیا از تصمیم خود، منصرف خواهی شد؟
    شاگردگفت: خوب راستش نه…!نمی توانم هدف دیگری از پرورش آن مرغ، برای خود، تصور کنم!
    استاد گفت: حال اگر این مرغ ، برایت تخم طلا دهد چه؟ آیا باز هم او را، خواهی کشت، تا از آن بهره مند گردی؟!
    شاگرد گفت : نه هرگز استاد، مطمئنا آن تخمها، برایم مهمتر و با ارزش تر ، خواهند بود!
    استاد گفت :

    پس تو نیز؛ برای خداوند، چنین باش!
    همیشه تلاش کن، تا با ارزش تر از جسم ، گوشت ، پوست و استخوانت؛ گردی.
    تلاش کن تا آنقدر برای انسانها، هستی و کائنات خداوند، مفید و با ارزش شوی
    تا مقام و لیاقتِ توجه، لطف و رحمتِ او را، بدست آوری .
    خداوند از تو گریه و زاری نمی خواهد!
    او، از تو حرکت، رشد، تعالی، و با ارزش شدن را می خواهد ومی پذیرد
    « نه ابرازِ ناراحتی و گریه و زاری را…..!!!»


    :: بازدید از این مطلب : 668
    |
    امتیاز مطلب : 0
    |
    تعداد امتیازدهندگان : 0
    |
    مجموع امتیاز : 0
    نویسنده : matlobi
    سه‌شنبه 11 تیر 1392

    آدم های پولدار میانگین هوشی بالاتری نسبت به سایر افراد ندارند، اما انتخاب های آنها در مورد نحوه خرج کردن پول و صرف زمان با بقیه افراد فرق می کند. بر اساس نوشته های دکتر توماس استنلی در کتاب "ذهن میلیونر"، ۵ "عامل موفقیت" وجود دارد که ۸۰% از سرمایه داران بزرگ دنیا با آن موافق هستند و جزء اصلی ترین عوامل رسیدن به موفقیت به شمار می روند. دو نمونه از این عوامل که تأثیرات اساسی و تعیین کننده دارد به شرح زیر می باشند:

    ۱- انضباط – کنترل فردی

    ۲- سخت کوشی – بیش از سایرین


    خوب به هر حال هیچ یک از این دو مورد کارهای جالبی به نظر نمی رسند و با برنامه های تبلیغاتی که شعار "با شرکت در مسابقه ما یک میلیون دلار می برید" همخوانی ندارند؛ اما به راستی تا کنون به این مطلب فکر کرده اید که چگونه می توانید پولدار شوید؟ البته منظور من پولدار شدن های یک شبه نیست، بلکه پولدار شدن از طریق برنامه ریزی می باشد. به خواندن ادامه دهید تا ببینید از همین امروز چه کارهایی میتوانید انجام دهید تا فردا پولدارتر شوید.

    درس اول: داستان پولی خود را بازنویسی کنید

    همه ما برای خود داستانی در مورد پول هایمان داریم که من به آن "نقشه پولها" میگویم. این درست همان راهی است که شما در ذهن برای خود خلق کرده و به صورت ناخودآگاه در زندگی آنرا دنبال می کنید. این نوع طرز تفکر می تواند شما را به پول نزدیک تر کرده و یا از آن دورتر کند. برای بیشتر ما که همیشه در طول زندگی خود عباراتی نظیر: "ما قدرت خرید آنرا نداریم" ، "من که پول چاپ نمی کنم" ، "هیچ کسی نیست که هم پولدار باشد و هم خوشحال" را از زبان اطرافیانمان می شنویم،  به این نتیجه می رسیم که پس انداز پول کار دشواری است؛ اما نباید با این طرز تفکر غلط برای خود محدودیت ایجاد کنید و میزان سپرده حسابتان همیشه زیر صفر باشد. باید نوعی بازبینی مجدد بر روی دخل و خرج خود داشته باشید. باید تمام تصورات غلط را در ذهن خود دور بریزید و خودتان را از نظر اقتصادی مستقل کنید.

    نحوه تفکر خود بر روی پول و افراد پولدار را تغییر دهید. دکتر "هارو اکر" نویسنده کتاب: "اسرار ذهن میلیونر" معتقد است که باید به برخی چیزها اعتراف کنید.

    حالا چرا اعتراف و نه اثبات؟

    بر اساس فرهنگ لغت اعتراف یعنی: "پذیرفتن یک بیانیه و یا موقعیت با میل و رغبت باطنی"

    بنابراین اگر در زندگی خود به دنبال موفقیت هستید، باید داستان پول های خود را بازبینی کرده و آن را از نو بازنویسی نمایید. شاید در نگاه اول این امر قدری دشوار به نظر برسد، ولی آیا می خواهید قدری کارهای دشوار انجام دهید و پولدار باشید و یا نه ترجیح می دهید راحت طلب و بی پول باشید؟

    درس دوم: هوس پول خرج کردن را محدود کنید

    بر اساس آمارهای بدست آمده، هر دانشجو در حدود بیست  میلیون ریال به صندوق های قرض الحسنه بدهکار است و این رقم پس از فارغ التحصیلی به پنجاه میلیون ریال نیز میرسد. از آنجایی که سود وام ها اغلب زیاد می باشد هر چقدر بیشتر در پس دادن آنها تعلل کنید، مجبور به پرداخت هزینه های بیشتری خواهید شد.

    بهتر است تا آنجایی که می توانید بر روی باز پرداخت وام های خود تمرکز کنید و سعی کنید میزان سپرده کلی خود را تا آنجایی که می توانید افزایش دهید.

    با این کار اعتبار خود را در بانک ها افزایش می دهید. اعتبار هم ربطی به میزان پول نقدی که در حساب خود خوابانده اید ندارد، به طور معمول، کمترین میزان پرداخت شما در هر ماه می تواند ۴% از کل بدهیتان را در بر بگیرد. اگر قرار باشد ۵ میلیون تومان را در ۱۸ نوبت پرداخت کنید، می توان گفت که تقریباً با ماهی دویست هزار تومان به راحتی می توانید این کار را انجام دهید. شاید مدت زمان بسیار زیاد برای انجام دادن این کار احتیاج باشد، اما پس از اینکه حساب خود را تصفیه کردید، اعتبار بالایی نیز از آنتان خواهد شد و به هر حال میزان بازپرداخت هم زیاد نبوده و اصلاً متوجه هم نخواهید شد.

    درس سوم: پس انداز کردن هر یک تومان

    درس اول و دوم به راحتی به شما کمک می کنند که درس سوم را بتوانید به درستی انجام دهید. طبق ارزش های پولی و مالی می توان اظهار داشت که هر هزار تومانی که امروز پس انداز کنید، در آینده می تواند ارزش بسی بالاتری داشته باشد. اگر شما تصمیم جدی در پس انداز کردن پول هایتان گرفته اید، باید به خاطر داشته باشید که این شما هستید که باید به آنها بگویید که کجا بروند نه اینکه تعجب کنید که آنها خودشان کجا می روند! و اگر هم در حال حاضر برنامه ای برای سرمایه گذاری پول هایتان ندارید، بهتر است فعلاً یک حساب پس انداز موقتی باز کنید.

    همچنان که شما به نحوه پس انداز پول هایتان فکر می کنید، باید به این نکته توجه داشته باشید که روزها، هفته ها و ماهها در حال سپری شدن است. پول شما می تواند در طول این مدت برایتان کار کرده و سود بسیار زیادی را عایدتان کند. حتی اگر ۵۰ یا ۱۰۰ هزار تومان هم دارید، اصلاً مهم نیست، تنها نکته مهم که باید به خاطر داشته باشید این است که تعلل بیش از اندازه به هیچ وجه جایز نمی باشد.


     


    :: بازدید از این مطلب : 773
    |
    امتیاز مطلب : 0
    |
    تعداد امتیازدهندگان : 0
    |
    مجموع امتیاز : 0
    نویسنده : matlobi
    سه‌شنبه 11 تیر 1392

    یادمان باشد به دل کوزه آب، که بدان سنگ شکست
    بستی از روی محبّت بزنیم
    تا اگر آب در آ…ن سینه پاکش ریزند…آبرویش نرود
    یادمان باشد فردا حتماً، ناز گل را بکشیم
    حق به شب بو بدهیم
    و نخندیم دیگر به ترکهای دل هر گلدان
    وبه انگشت نخی خواهیم بست، تا فراموش نگردد فردا
    زندگی شیرین است
    زندگی باید کرد
    و بدانم که شبی، خواهم رفت
    و شبی هست که نباشد پس
    از آن، فردایی


    :: بازدید از این مطلب : 636
    |
    امتیاز مطلب : 0
    |
    تعداد امتیازدهندگان : 0
    |
    مجموع امتیاز : 0
    نویسنده : matlobi
    دوشنبه 10 تیر 1392

    گفت و گوی طنز بین یک زن و شیطان

    زن به شیطان گفت : آیا آن مرد خیاط را می بینی ؟ میتوانی بروی وسوسه اش کنی که همسرش را طلاق دهدیا نه ؟
    شیطان گفت : آری و این کار بسیار آسان است و راحت از پسش بر می آیم
    پس شیطان به سوی مرد خیاط رفت و به هر طریقی سعی می کرد او را وسوسه کند اما مرد خیاط همسرش را بسیار دوست داشت و اصلا به طلاق فکر هم نمی کرد

    پس شیطان برگشت و به شکست خود در مقابل مرد خیاط اعتراف کرد
    سپس زن گفت : اکنون آنچه اتفاق می افتد ببین و تماشا کن
    زن به طرف مرد خیاط رفت و به او گفت

    چند متری از این پارچه ی زیبا میخواهم پسرم میخواهد آن را به معشوقه اش هدیه دهد پس خیاط پارچه را به زن داد. سپس آن زن رفت به خانه مرد خیاط و در زد و زن خیاط در را باز کرد وآن زن به او گفت : اگر ممکن است میخواهم وارد خانه تان شوم برای ادای نماز ، و زن خیاط گفت :بفرمایید،خوش آمدیدیه خانه ی ما

    و آن زن پس از آنکه نمازش تمام شد آن پارچه را پشت در اتاق گذاشت بدون آنکه زن خیاط متوجه شود و سپس از خانه خارج شد و هنگامی که مرد خیاط به خانه برگشت آن پارچه را دید و فورا داستان آن زن و معشوقه ی پسرش را به یاد آورد و همسرش را همان موقع طلاق داد

    سپس شیطان گفت : اکنون من به کید و مکر زنان اعتراف می کنم
    و آن زن گفت :کمی صبر کن
    نظرت چیست اگر مرد خیاط و همسرش را به همدیگر بازگردانم؟؟؟!!!
    شیطان با تعجب گفت : چگونه ؟؟؟

    آن زن روز بعدش رفت پیش خیاط و به او گفت
    همان پارچه ی زیبایی را که دیروز از شما خریدم یکی دیگر میخواهم برای اینکه دیروز رفتم به خانه ی یک زنی محترم برای ادای نمازو آن پارچه را آنجا فراموش کردم و خجالت کشیدم دوباره بروم و پارچه را از او بگیرم و اینجا مرد خیاط رفت و از همسرش عذرخواهی کرد و او را برگرداند به خانه اش. و الان شیطان در بیمارستان روانی به سر میبرد!!


    :: بازدید از این مطلب : 790
    |
    امتیاز مطلب : 0
    |
    تعداد امتیازدهندگان : 0
    |
    مجموع امتیاز : 0
    نویسنده : matlobi
    جمعه 07 تیر 1392


    :: بازدید از این مطلب : 773
    |
    امتیاز مطلب : 0
    |
    تعداد امتیازدهندگان : 0
    |
    مجموع امتیاز : 0
    نویسنده : matlobi
    جمعه 07 تیر 1392

     



     

     

     

     

     


     

     

     


     

     

     


     

     

     

     

    گفتم: سلام خواجه، گفتا: علیک جانم

     

     

     

     

    گفتم: کجا روانى ؟ گفتا: خودم ندانم 

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

    گفتم: بگیر فالى، گفتا: نمانده حالى

     

     

     

     

    دایم اسیر گشتم در بند بیخیالى 

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

    گفتم که: تازه تازه شعر و غزل چه دارى

     

     

     

     

    گفتا که: می سرایم تکنو ،رپ و سواری! 

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

    گفتم: کجاست لیلى ، مشغول دلربایى ؟

     

     

     

     

    گفتا: شده ستاره در فیلم سینمایى 

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

    گفت: بگو ز خالش، آن خال آتش افروز

     

     

     

     

    گفتا: عمل نموده، دیروز یا پریروز 

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

    گفتم: بگو زمویش، گفتا: که مِش نموده

     

     

     

     

    گفتم: بگو ز یارش، گفتا: ولش نموده 

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

    گفتم: چرا، چگونه؟ عاقل شدست مجنون؟

     

     

     

     

    گفتا: شدید گشته معتاد گرد و افیون 

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

    گفتم: کجاست جمشید؟ جام جهان نمایش؟

     

     

     

     

    گفتا: خریده قسطى یک ال سی دی به جایش 

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

    گفتم: بگو ز ساقى حالا شده چه کاره

     

     

     

     

    گفتا: شده پرستار یا منشى اداره

     

     

     

     

    گفتم: بگو ز زاهد، آن رهنماى منزل

     

     

     

     

    گفتا: که دست خود را بردار از سر دل

    |
    امتیاز مطلب : 0
    |
    تعداد امتیازدهندگان : 0
    |
    مجموع امتیاز : 0
    نویسنده : matlobi
    جمعه 07 تیر 1392

     

     

    چوپاني گله را به صحرا برد به درخت گردوي تنومندي رسيد.
    از آن بالا رفت و به چيدن گردو مشغول شد كه ناگهان گردباد سختي در گرفت، خواست فرود آيد، ترسيد.
    باد شاخه اي را كه چوپان روي آن بود به اين طرف و آن طرف مي برد.
    ديد نزديك است كه بيفتد و دست و پايش بشكند.
    در حال دعا شد. از دور بقعه امامزاده اي را ديد و گفت: اي امام زاده گله ام نذر تو، از درخت سالم پايين بيايم.
    قدري باد ساكت شد و چوپان به شاخه قوي تري دست زد و جاي پايي پيدا كرده و خود را محكم گرفت.
    گفت: اي امام زاده خدا راضي نمي شود كه زن و بچه من بيچاره از تنگي و خواري بميرند و تو همه گله را صاحب شوي.
    نصف گله را به تو مي دهم و نصفي هم براي خودم.
    قدري پايين تر آمد. وقتي كه نزديك تنه درخت رسيد گفت: اي امام زاده نصف گله را چطور نگهداري مي كني؟
    آنهار ا خودم نگهداري مي كنم در عوض كشك و پشم نصف گله را به تو مي دهم.
    وقتي كمي پايين تر آمد گفت: بالاخره چوپان هم كه بي مزد نمي شود كشكش مال تو، پشمش مال من به عنوان دستمزد.
    وقتي باقي تنه را سُرخورد و پايش به زمين رسيد نگاهي به گنبد امامزاده انداخت و گفت: مرد حسابي چه كشكي چه پشمي؟
    ما از هول خودمان يك غلطي كرديم غلط زيادي كه جريمه ندارد...

     
     


    :: بازدید از این مطلب : 798
    |
    امتیاز مطلب : 0
    |
    تعداد امتیازدهندگان : 0
    |
    مجموع امتیاز : 0
    نویسنده : matlobi
    چهارشنبه 29 خرداد 1392


    :: بازدید از این مطلب : 1217
    |
    امتیاز مطلب : 0
    |
    تعداد امتیازدهندگان : 0
    |
    مجموع امتیاز : 0
    نویسنده : matlobi
    چهارشنبه 29 خرداد 1392

     

    چهل روز از غروب غم انگیز و نابهنگام ستاره پرفروغ بیت عشق الهی گذشت. خلوتش ناگهانی بود و رفتنش نامنتظره، وجودش افتخار بود و نبودنش مسلخ تلخ ناباوری، دلش دریای عشق بود و وجودش باران کرامت

    با نهایت تاسف و تاثر چهلمین روز درگذشت ناگهانی دایی عزیزمان مرحوم
     

    سیدولی جریدیان

     
     
    را به اطلاع کلیه دوستان و اقوام و آشنایان می‌رساند.
     
     
    به همین مناسبت مراسم چهلم آن فقید سعید روز ۵ شنبه مورخه 30/3/92 از ساعت ۱۸ الی 22 به صرف شام د ر منزل شخصی ان مرحوم در شهرستان بهمیی روبروی اداره اموزش وپرورش برگزار ومنعقد می گردد 
    حضور سروران گرامی باعث شادی روح آن مرحوم و تسلی‌خاطر بازماندگان خواهد بود.

    :: بازدید از این مطلب : 929
    |
    امتیاز مطلب : 0
    |
    تعداد امتیازدهندگان : 0
    |
    مجموع امتیاز : 0
    نویسنده : matlobi
    سه‌شنبه 28 خرداد 1392

    08806301824389259555.jpg


    :: بازدید از این مطلب : 752
    |
    امتیاز مطلب : 0
    |
    تعداد امتیازدهندگان : 0
    |
    مجموع امتیاز : 0

    .:: This Template By : LoxBlog.Com ::.
    درباره ما
    این وبلاگ برای معرفی طایفه سادات صحیح النسب میرسالاری طراحی گردید .در این وبلاگ اداب ورسوم ،مطالب تاریخی،معرفی شخصیت هاو...........می پردازیم
    منو اصلی
    نویسندگان
    آرشیو مطالب
    مطالب تصادفی
    محصولات تصادفی
    مطالب پربازدید
    💬 نظرات کاربران
    💬ثبت نام کاربران
    💬ورود کاربران