منوی کاربری


عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
موضوعات
آخرین مطالب
دیگر موارد
آمار وب سایت

آمار مطالب

:: کل مطالب : 894
:: کل نظرات : 1

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 0
:: تعداد اعضا : 28

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 0
:: باردید دیروز : 4
:: بازدید هفته : 44
:: بازدید ماه : 540
:: بازدید سال : 1987
:: بازدید کلی : 1987
نویسنده : matlobi
یکشنبه 05 آذر 1391

... شب عاشورا بود. شهر يکپارچه روضه بود وخانه يکپارچه سکوت و درد...

گفتم در اين تنهايي درد و اين شب سوگ، بنشينم و با خود سوگواري کنم. مگر نمي شود تنها عزاداري کرد؟ نشستم و روضه اي براي دل خويش نوشتم:

... پيش چشمم را پرده اي از اشک پوشيده است. در ميان هياهوي مکرر و خاطره انگيز دجله و فرات، اين دو خصم خويشاوندي که هفت هزار سال، گام به گام با تاريخ همسفرند، غريو و غوغاي تازه اي برپا است:

صحراي سوزاني را مي نگرم، با آسماني به رنگ شرم، و خورشيدي کبود و گدازان، و هوايي آتش ريز، و درياي رملي که افق در افق گسترده است، و جويباري کف آلود از خون تازه اي که مي جوشد و گام به گام، همسفر فرات زلال است.

و شمشيرها از همه سو برکشيده، و تيرها از همه جا رها، و خيمه ها آتش زده و رجاله در انديشه غارت، و کينه ها زبانه کشيده و دشمن همه جا در کمين، و دوست بازيچه دشمن و هوا تفتيده و غربت سنگين و دشمن شوره زاري بي حاصل و شن ها داغ و تشنگي جانگزا و دجله سياه، هار و حمله ور و فرات سرخ، مرز کين و مرگ در اشغال «خصومت جاري» و ...

مي ترسم در سيماي بزرگ و نيرومند او بنگرم. او که قرباني اين همه زشتي و جهل است. به پاهايش مي نگرم که همچنان استوار و صبور ايستاده و اين تن صدها ضربه را به پاداشته است. ترسان و مرتعش از هيجان، نگاهم را بر روي چکمه ها و دامن ردايش بالا مي برم:

اينک دو دست فرو افتاده اش؛ دستي بر شمشيري که به نشانه شکست انسان، فرو مي افتد، اما پنجه هاي خشمگينش با تعصبي بي حاصل مي کوشد تا هنوز هم نگاهش دارد. جاي انگشتان خونين بر قبضه شمشيري که ديگر ...

... افتاد!

و دست ديگرش، همچنان بلاتکليف.

نگاهم را بالاتر مي کشانم:

از روزنه هاي زره خون بيرون مي زند و بخار غليظي که خورشيد صحرا مي مکد تا هر روز، صبح و شام، به انسان نشان دهد و جهان را خبر کند.

نگاهم را بالاتر مي کشانم:

گردني که همچون قله حرا، از کوهي روييده و ضربات بي امان همه تاريخ بر آن فرود آمده است. به سختي هولناکي کوفته و مجروح است، اما خم نشده است.

نگاهم را از رشته هاي خوني که بر آن جاري است باز هم بالاتر مي کشانم:

ناگهان چتري از دود و بخار! همچون توده انبوه خاکستري که از يک انفجار در فضا مي ماند و ...

ديگر هيچ !

پنجه اي قلبم را وحشيانه در مشت مي فشرد. دندان هايي به غيظ در جگرم فرو مي رود. دود داغ و سوزنده اي از اعماق درونم بر سرم بالا مي آيد و چشمانم را مي سوزاند. شرم و شکنجه سخت آزارم مي دهد، که:

«هستم»، که «زندگي مي کنم».

اين همه «بيچاره بودن» و بار «بودن» اين همه سنگين!

اشک امانم نمي دهد؛ نمي توانم ببينم.

پيش چشمم را پرده اي از اشک پوشيده است.

در برابرم، همه چيز در ابهامي از خون و خاکستر مي لرزد، اما همچنان با انتظاري از عشق و شرم، خيره مي نگرم.

شبحي را در قلب اين ابر و دود باز مي يابم. طرح گنگ و نامشخص يک چهره خاموش. چهره پرومته، ربّ النوعي اساطيري که اکنون حقيقت يافته است.

هيجان و اشتياق، چشمانم را خشک مي کند. غبار ابهام تيره اي که در موج اشک من مي لرزد، کنارتر مي رود . روشن تر مي شود و خطوط چهره خواناتر.

هم اکنون سيماي خدايي او را خواهم ديد؟

چقدر تحمل ناپذيز است ديدن اين همه درد، اين همه فاجعه، در يک سيما. سيمايي که تمامي رنج انسان را در سرگذشت زندگي مظلومش حکايت مي کند. سيمايي که ...

چه بگويم؟

مفتي اعظم اسلام، او را به نام يک «خارجي عاصي بر دين الله و رافض سنت محمد» محکوم کرده و به مرگش فتوي داده است.در پيرامونش، جز اجساد گرمي که در خون خويش خفته اند، کسي از او دفاع نمي کند.

همچون تنديس غربت و تنهايي و رنج، از موج خون، در صحرا، قامت کشيده و همچنان، بر رهگذر تاريخ ايستاده است.

نه باز مي گردد، 

که : به کجا؟

نه پيش مي رود، 

که : چگونه؟

نه مي جنگد،

که : با چه؟

نه سخن مي گويد،

که : با که؟

و نه مي نشيند، که : 

هرگز !

ايستاده است و تمامي جهادش اين که ... نيفتد.

همچون سنداني در زير ضربه هاي دشمن و دوست، در زير چکش تمامي خداوندان سه گانه زمين(خسرو و دهگان و موبد – زور و زر و تزوير – سياست و اقتصاد و مذهب)، در طول تاريخ، از آدم تا ... خودش!

به سيماي شگفتش دوباره چشم مي دوزم. در نگاه اين بنده خويش مي نگرد. خاموش و آشنا؛ با نگاهي که جز غم نيست. همچنان ساکت مي ماند.

نمي توانم تحمل کنم؛سنگين است.

تمامي «بودن»م را در خود مي شکند و خرد مي کند.

مي گريزم.

اما مي ترسم تنها بمانم. تنها با خودم. تحمل خويش نيز سخت شرم آور و شکنجه آميز است.

به کوچه مي گريزم، تا در سياهي جمعيت گم شوم. در هياهوي شهر، صداي سرزنش خويش را نشنوم.

خلق بسياري انبوه شده اند و شهر، آشفته و پرخروش مي گريد. 

عربده ها و ضجه ها و عَلم و عَماري و تيغ و زنجيري که بر سر و روي و پشت و پهلوي خود مي زنند، و مرداني با رداهاي بلند و.... 

...تنها و آواره به هر سو مي دوم، گوشه آستين اين را مي‌گيرم، دامن رداي او را مي چسبم، مي پرسم، با تمام نياز مي پرسم؛ غرقه در اشک و درد:

ــ اين مرد کيست؟

ــ دردش چيست؟

اين تنها وارث تاريخ انسان، وارث پرچم سرخ زمان، تنها چرا؟

چه کرده است؟

چه کشيده است؟

به من بگوييد:

نامش چيست؟

هيچ کس پاسخم را نمي گويد!

پيش چشمم را پرده اي از اشک پوشيده است....


:: بازدید از این مطلب : 855
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : matlobi
جمعه 03 آذر 1391

 

گفت وگوی امام حسین با حضرت عباس به روایتی قلم سید مهدی شجاعی را متن زیر بخوانید/ پاسخ به این پرسش که آیا حضرت عباس، معصوم بوده است؟/ کراماتی که گفته می شود، خرافات است یا حقیقت؟ در نخستین لینک بخش اندیشه ویژه نامه در گفت وگویی با آیت الله سید رضی شیرازی مطرح شده است.

قسمت هایی از فصل آخر کتاب «سقای آب و ادب» نوشته استاد سید مهدی شجاعی:

حسین همچنان در کنار پیکر عباس نشسته است که عباس از پیکر خود برمی‌خیزد. افواج بی‌شمار ملائک، با هودج‌هایی از نور و چهره‌هایی سرشار از شور و سرور، او را چون نگین در حلقه حضور می‌گیرند.

عباس اگرچه همه‌شان را به روشنی و وضوح می‌بیند اما چشم از چراغ حسین بر نمی‌دارد. انگار ناخودآگاه و بی‌اراده در باشکوه‌ترین و نورافشان‌ترین هودج نشانده می‌شود و صدایی نرم و لطیف در گوشش طنین می‌افکند: برویم.

عباس که همچنان سراپای نگاهش مجذوب حضرت حسین است با اراده و خودآگاه می‌پرسد؛ کجا!؟

و ملائک گویی که یک تن‌اند تکثیر شده در هزاران هزار، با دست نشان می‌دهند و به زبان – یکصدا - می‌گویند: بهشت!

عباس به خود یا به آنان می‌گوید: این خلاف ادب، خلاف مروت، خلاف اخوت، خلاف ارادت، خلاف مواسات و خلاف عاشقی است که من پیش از حسین قدم به بهشت بگذارم. و بعد با لحنی که از حضور آشکار و استوار پاسخ در دل سوال حکایت می‌کند، می‌پرسد:

- اگر حسین پشت سر است، اصلا بهشت پیش رو کجاست؟ به چه معناست!؟

عباس که اکنون میان او و زمین هزاران گام فاصله افتاده است محکم و قاطع می‌گوید:

- اگر به اختیار من است، قدم از قدم بر نمی‌دارم. من بی حسین کیستم!؟ من بی حسین نیستم. من از حسین آمده‌ام و به حسین باز می‌گردم.

و پیش از اتمام آخرین جمله‌اش؛ «مبدأ و مقصد من...» خود را در جایگاه پیشین و در کنار حسین می‌بیند و ادامه می‌دهد:

«... شمایید! حسین جان! مولای من!»

نگران حسین مباش عباس من! روشنی دیده و دلم! بیا پسرم! بیا عباس من! نگران حسین مباش! تا ساعتی دیگر او نیز به ما می‌پیوندد.

مرا دریابید مولایم! یاری ام کنید برادرم! جرأت نگاه به حقیقت پیش رو را ندارم. ظرف طاقتم، ظرف وجودم و ظرف هستی‌ام، کوچکتر از آن است که بتواند حقیقت بی‌همانند فاطمی را در خود جای دهد.

من کی‌ام!؟ کوه هم اگر باشد متلاشی می‌شود در تلاقی با این تجلی. «جعله دکاً».

اگر همه عمر شما را معشوق خود می‌شناختم، مراد خود می‌خواستم، امام خود می‌دانستم، مریدانه و سالکانه به شما می‌نگریستم، در این لحظه محتاج وجه دیگری از وجوهتان هستم. طالب مقام اخوتتان هستم.

اکنون فقط برادری است که می‌تواند به من قوت و اعتماد ببخشد و مرا از این اعجاب و التهاب طاقت‌سوز برهاند.

باید سلام کرد.

ولی چگونه باید سلام کرد به کسی که مضمون سلام، مرهون سلم اوست!؟

ولی در بضاعت مزجات ما که چیزی بیش از سلام و برتر از سلام نیست!؟

مگر که این کم خود را با زیاد خداوند که مبدا و معاد سلام است بیامیزیم و همه را یکجا به دامان سلامت نشان شما بریزیم.

- پس سلام خداوند رحمان بر شما ای بانوی زمین و زمان و هفت آسمان! ای مضمون تسبیح فرشتگان! ای راز آفرینش!

سلام عباس من! سلام خدا بر تو! سلام فرشتگان مقرب و رسولان مرسل و بندگان صالح خدا بر تو! سلام تمامی شهیدان و صداقت‌مداران و پاک‌نهادان و پاک‌زداگان بر تو!

می‌دانستم. یقین داشتم که دل از حسین نمی‌کنی و دعوت بهشت و فرشتگان را اجابت نمی‌کنی. و نیز هم یقین داشتم که دست رد به دعوت من نمی‌زنی.

بیا عباس من! نگران حسین مباش! تا ساعتی دیگر او نیز به ما می‌پیوندد. اما او هنوز کارش در زمین به سرانجام نرسیده است. او تا تمام پرندگان دست پرورده‌اش را پرواز ندهد و از رسیدنشان به مقصد مطمئن نشود، پا از زمین بر نمی‌دارد. پس بیا که او هر چه زودتر خیالش از وصال تو آسوده گردد و از پای پیکرت برخیزد. خودت که بدرقه تک‌تک شهیدانش را شاهد بودی.

عباس من! اکنون که چشمانت بازتر شده، می‌بینی که من فقط لحظه فروافتادنت از اسب نبود که سراغت آمدم و سرت را به دامن گرفتم.

آن زمان که مشک بر دوش به سوی خیام می‌تاختی و راه مشک را از میان هزاران شمشیر آخته می‌گشودی و با نجنگیدنت، دلیرانه‌ترین صحنه عالم را بر صفحه زمین ترسیم می‌کردی، من به تماشای تو ایستاده بودم و برای این‌همه رشادت، لاحول و لا قوة الا بالله می‌گفتم.

آن زمان که با اسب در کنار شریعه ایستاده بودی و تصویر حسین را بر آب به کف گرفته خویش، تماشا می‌کردی، من، تو و حسین را در قاب اخوت می‌دیدم و از مواساتت نسبت به حسین بر خود می‌بالیدم. آن زمان که خواهش نگفته سکینه را با نگاه مهرآمیزت، پاسخ می‌گفتی، من با تو و در کنار تو بودم و گرمای عطوفتت را حس می‌کردم.

در آن شب که حسین بیعتش را از اصحاب برداشت، بودم و پاسخ تو را شنیدم و به بصیرت نافذ و صلابت ایمانت، آفرین گفتم.

وقتی که مولا علی، در آستانه عزیمت همه فرزندان را به دور خویش حلقه کرد، من در کنار شما بودم و تقسیم نگاه مهربانش را میان شما می‌دیدم.

وقتی که حضرت مولا دست تو را در دست زینب گذاشت و دست زینب را در دست تو و دست خود را بر دست‌های شما، من نفسی از سر راحتی کشیدم.

«پسرم! عباسم! این امانت من نزد تو! مبادا کوتاهی کنی در حفظ و صیانت از او.»

هنوز کلام مولا به پایان نرسیده، اشک در چشم‌های تو حلقه زد، بر گونه‌هایت جاری شد و پهنای صورتت را فراگرفت:

«منت‌پذیرم پدرم! که او و کلام شما را بر چشم بگذارم.»

و حقیقتا به عهدت وفا کردی عباس من! بر دلت که همواره منزل امن زینب بود، دیده را هم افزودی.

و زینب حق داشت که با برخاستنت از زمین فرو بریزد. چون خیمه بی‌عمود. و ناله‌اش به آسمان برخیزد. و زینب، حق دارد اگر هنگام سوار شدن بر مرکب اسارت، از اعماق جگر فریاد بر آورد:

برادرم! عباسم! برخیز و رکاب بگیر برایم!

اکنون که چشمانم را بازتر کرده‌اید و به من بصیرتی برتر و افزونتر بخشیده‌اید می‌توانم حضورتان را در کنار گهواره کودکی‌ام به روشنی ببینم و بشنوم که همدم و همنفس مادرم، مادر دیگرم، برایم شعر تعویذ می‌خوانید و حتی ببینم و بشنوم که با حضور و ترنمتان، همنوایی ملائک را بر می‌انگیزید.

عباس من! اکنون به روشنی می‌توانی ببینی. ببین!

ببین که مصیبت عاشورا بزرگترین مصیبت عالم است و بزرگتر از ظرف عالم و آدم.

ببین که ثقل این مصیبت اعظم، چگونه تقسیم شده است میان آسمان و انسان و فرشتگان و امامان و انبیا و اولیا و صدیقین و شهدا و صالحین.

و اگر نبود دست حکمت خداوند ارحم‌الراحمین، چه می‌آمد بر سر اهالی آسمان و زمین از این مصیبت سنگین!؟

... خودت، نامت و یاد و خاطره‌ات آنقدر برای خاندان عصمت، ارجمند است که تمام فرزندانم تا قیامت، به احترام نامت، تمام قد قیام خواهند کرد و سلام و درود و دعایشان را به جسم و روح با شکوهت نثار خواهند ساخت.

تا بدانجا که فرزندم مهدی منتقم، خود را ملزم می‌شمارد که در هر کجا نامی از تو می‌آید یا ذکری از تو می‌رود، حضور بیابد و یادآورانت و داغدارانت و مویه‌گرانت را عزیز بدارد.

پسرم! عباسم! عباسی که با دستهایت گره از ابروان حسین می‌گشودی و با حضورت، به وجه‌الله؛ چهره حسین، قرار و آرام می‌بخشیدی.

همان خدایی که خون حسین را – و خود حسین را – ثارالله نامید، همان خدایی که روی حسین را – و خود حسین را – وجه‌الله پسندید، به تو عنوان باب‌الحوائج خواهد بخشید.

تو را همین منزلت و افتخار بس که وارث سلطنت پدر – سلام‌الله‌علیه – در ملک یداللهی‌اش خواهی بود و تا قیام قیامت با دست‌های بی‌بدیلت، گره از کار خلایق خواهی گشود و هرچه غم و اضطراب و اندوه را از قلب عارفان و زائرانت خواهی زدود.

ولی نه. تو را همین منزلت و افتخار نه بس.

افتخار تو در عالم باقی، بسیار افزونتر از جهان فانی خواهد بود و منزلت حقیقی‌ات فقط در قیامت، رخ خواهد نمود.

در آن محشر کبری و عرصه واویلا که مادر، فرزند خود را زمین می‌گذارد و برادر، برادرش را از یاد می‌برد، هر پیامبری غم امتش را می‌خورد و تلاش می‌کند که پیروانش را از آن مهلکه عظمی به در برد.

در این میان، پدرم که سیدالمرسلین است و خاتم‌النبیین – علیه افضل صلوات المصلین – به تناسب وجودش که رحمة‌للعالمین است و آشکارترین مجلای مهر خداوند در زمین، بیش از دیگران، دغدغه خلایق را دارد و غصه امتش را می‌خورد. پس توسط مولایم امیرالمومنین مرا به صحنه محشر فرا می‌خواند تا همه هر آنچه داریم به وثاق شفاعت بگذاریم و بحار رحمت خداوند را به جوشش در آوریم.

وقتی امیر مومنان از من سوال کرد که در این فزع اکبر چه می‌آوری برای وثیقه نهادن و شفاعت کردن و سوگند دادن و آمرزش و رحمت طلبیدن، من تنها و تنها به دستهای بریده تو اتکا و استناد خواهم کرد.

تنها و تنها به دستهای گره‌گشای تو پسرم! عباسم!

راستی! این مکان به چشمت آشنا نیست!؟ نگاه کن!

- چرا سالارم! مهربان‌ترین مادر عالم! اینجا همان بهشتی است که مولایم حسین، شامگاه پیش نشانمان داد و جایگاه هر کس را... مولایم حسین!... وای بر من! این همه وقت بی‌خبر ماندم از سرورم و برادرم...

- نه عزیز جان و دل! زمان آنچنان که فکر می‌کنی سپری نشده. نگاه کن! حسین نشسته در کنار پیکر تو و هنوز حسین پیاله اشک بدرقه‌ات را بر زمین نیفشانده است.

- اگر حسین آنجاست که هست پس چرا صدایش از این سمت به گوش می‌رسد. این صدا، صدای حسین است. صدای آشنای حسین:


:: بازدید از این مطلب : 921
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : matlobi
پنج‌شنبه 02 آذر 1391

 

 

امام خمینی پس از ورود به کربلا 1344. دکتر محمد صادقی تهرانی، آیت الله سید محمد شیرازی (امام جماعت حرم حضرت سید شهدا)، حضرت امام خمینی، آیت الله حاج آقا مصطفی خمینی، حجت الاسلام سیدمحمود مرعشی نجفی

عکس منتشرنشده امام در کربلا
 


:: بازدید از این مطلب : 1026
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : matlobi
پنج‌شنبه 02 آذر 1391

 

 پیامبر خدا(ص) فرمودند: "جمله «لا حول و لا قوة الا باللّه‏» 99 درد را شفا می‏‌دهد که ساده‏‌ترین آن‌ها اندوه است1".
از مولای متقیان امام علی(ع) نقل شده که فرمودند: "بیمار شدم و پیامبر خدا به عیادتم آمد و فرمود: «بگو: خداوندا! از تو می‏‌خواهم عافیتی را که می‏‌دهی، پیش اندازی، بر امتحان خویش، بردباری‏‌ام بخشی، و مرا به سوی رحمت خویش ببری». من، این دعا را خواندم و پس از آن دعا، از بستر بیماری برخاستم، گویا که از بندی رَسته باشم2".
همچنین امام علی(ع) فرمودند: "پیامبر خدا، بر مردی از انصار که بیمار شده بود، وارد شد تا او را عیادت کند. او گفت: ای پیامبر خدا! برای من به درگاه خداوند، دعا کن. پیامبر صلی‏ الله ‏علیه و ‏آله و سلّم فرمود: «بگو: "از خداوند بزرگ، پروردگار عرش بزرگ، مسئلت می‏‌کنم و از خداوند بزرگ سلامتی می‏‌خواهم» مرد، این دعا را سه بار خواند و در پیِ آن، از بستر بیماری برخاست، چنان که از بند، رَسته باشد3".
امام صادق علیه‏‌السلام به هنگام بیماری این دعا را می‌خواندند: "خداوندا! تو خود، کسانی را سرزنش کردی و فرمودی: «بگو کسانی را که به جای خداوند به خدایی می‏‌پنداشته‏‌اید، فرا خوانید تا ببینید که نه نمی‏‌توانند سختی‏‌ای از شما بگشایند، و نه شما را به حالتی دیگر درآورند». پس ای آن که هیچ کس جز او نتواند سختی‏‌ای از من بگشاید و مرا به حالتی دیگر ببرد! بر محمّد و خاندانش درود فرست، و سختی را از من بگشای و آن را به سوی کسانی ببر که در کنار تو - که خدایی جز تو نیست - خدایی دیگر را می‏‌خوانند4".
1- قرب‌الإسناد: 76 / 244 منتخب میزان‌الحکمة: 148
2- مسند زید، صفحه 181، الکافی، جلد 2 ، صفحه 567 ، حدیث 16، بحارالأنوار، جلد 95 ، صفحه 19 ، حدیث 19 ؛ المستدرک علی الصحیحین، جلد 1 ، صفحه 704 ، حدیث 1917، حدیث 3698 دانش نامه احادیث پزشکی: 1 / 174
3- مسند زید، صفحه 181 عن زید بن علیّ عن أبیه عن جدّه علیهم‏السلام، دانش نامه احادیث پزشکی: 1 / 176
4- الإسراء: 56. الکافی، جلد 2 ، صفحه 564 ، حدیث 1 ، عدّة الداعی، صفحه 256 ، الدعوات، صفحه 190 ، حدیث 528 ، بحارالأنوار، جلد 95 ، صفحه 18 ، حدیث 18 دانش نامه احادیث پزشکی: 1 /

:: بازدید از این مطلب : 886
|
امتیاز مطلب : 2
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 1
نویسنده : matlobi
پنج‌شنبه 02 آذر 1391

 

یکی از دانشمندان، آرزوی زیارت حضرت بقیة اللّه ارواحنا فداه را داشت و از عدم موفقیت خود، رنج می برد.
مدتها کوشید ولی به نتیجه نرسید. سپس به علوم غریبه و اسرار حروف و اعداد متوسل شد، چله ها نشست و ریاضتها کشید، اما باز هم نتیجه ای نگرفت.ولی شب بیداریهای فراوان و مناجاتهای سحرگاهان، صفای باطنی در او ایجاد کرده بود،
 

روزی در یکی از حالات معنوی به او گفته شد:«دیدن امام زمان(ع) برای تو ممکن نیست، مگر آنکه به فلان شهر سفر کنی».
به عشق دیدار، رنج این مسافرت توانفرسا را بر خود هموار کرد. در آنجا نیز چله گرفت و به ریاضت مشغول شد. روز سی و هفتم و یا سی و هشتم به او گفتند:
 

«الان حضرت بقیة اللّه ، ارواحنافداه، در بازار آهنگران، در مغازه پیرمرد قفل سازی نشسته اند، هم اکنون برخیز و به خدمت حضرت شرفیاب شو!»
 

وقتی رسید دید حضرت ولی عصر(ع) آنجا نشسته اند و با پیرمرد گرم گرفته اند و سخنان محبت آمیز می گویند.همین که سلام کرد، حضرت پاسخ فرمودند و اشاره به سکوت کردند.
 

در این حال، دید پیرزنی ناتوان و قد خمیده، عصا زنان آمد و با دست لرزان قفلی را نشان داد و گفت: اگر ممکن است برای رضای خدا این قفل را به مبلغ سه شاهی بخرید که من به سه شاهی پول نیاز دارم.
 

پیرمرد قفل را گرفت و نگاه کرد و دید بی عیب و سالم است، گفت: خواهرم! این قفل هشت شاهی ارزش دارد؛ زیرا پول کلید آن، بیش از دو شاهی نیست، شما اگر دو شاهی به من بدهید، من کلید این قفل را می سازم و ده شاهی، قیمت آن خواهد بود!
 

پیرزن گفت: نه، به کلید آن نیازی ندارم، پیرمرد با کمال سادگی گفت: خواهرم! تو مسلمانی، من هم که مسلمانم، چرا مال مسلمان را ارزان بخرم و حق کسی را ضایع کنم؟ این قفل اکنون هشت شاهی ارزش دارد، من اگر بخواهم منفعت ببرم، به هفت شاهی می خرم، زیرا در این معامله ، بیش از یک شاهی منفعت بردن، بی انصافی است! اگر می خواهی بفروشی، من هفت شاهی می خرم!
 

پیرمرد هفت شاهی به آن زن داد و قفل را خرید؛ همین که پیرزن رفت امام(ع) به من فرمودند:
«آقای عزیز! دیدی.......؟!
اینگونه باشید تا ما به سراغ شما بیاییم.
چله نشینی لازم نیست، به جفر متوسل شدن سودی ندارد.
عمل سالم داشته باشید!......
 


:: بازدید از این مطلب : 1010
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : matlobi
یکشنبه 21 آبان 1391

 

الهی!  اگر طاعت بسی ندارم در هر جهان جز تو کسی ندارم.

الهی!  تا به تو آشنا شدم از خلق جدا شدم و در هر جهان شیدا شدم نهان بودم پنهان شدم.

الهی!  تو دوستان را به دشمنانت می‌نمایی، درویشان را غم و اندوه دهی، بیمار کنی و خود بیمارستان کنی، درمانده کنی و خود درمان کنی، از خاک آدم کنی و با وی چندان احسان کنی، مجلسش روضه رضوان کنی،

الهی!  از پیش خطر و از پس راهم نیست، دستم گیر که جز تو پناهم نیست.

الهی!  دستم گیر که دست آویز ندارم و عذرم بپذیر که پای گریز ندارم.

الهی!  خود را از همه به تو وابستم، اگر بداری تو را پرستم و اگر نداری خود پرستم نومید مساز بگیر دستم.

الهی!  ای دورنظر و ای نیکو حضر و ای نیکوکار نیک منظر، ای دلیل هر برگشته، و ای راهنمای هر سرگشته، ای چاره ساز هر بیچاره و ای آرنده هر آواره، ای جامع هر پراکنده و ای رافع هر افتاده. دست ما گیر ای بخشنده بخشاینده.

الهی!  کار آن دارد که با تو کاری دارد. یار آن که دارد چون تو یاری دارد. او که در هر دو جهان تو را دارد هرگز کی تو را بگذارد.

الهی!  در سر گریستنی دارم دراز. ندانم از حسرت گریم یا از ناز.

الهی!  یاد تو در میان دل و زبان است و مهر تو میان سر وجان.

الهی! یکتای بی‌همتایی، قیوم توانایی، بر همه چیز بینایی، در همه حال دانایی، از عیب مصفایی، از شرک مبرایی، اصل هر دوایی، داروی دل‌هایی،بتو رسد ملک خدایی.

الهی! نام تو ما را جواز، مهر تو ما را جهاز، شناخت تو ما را امان، لطف تو ما را عیان.

الهی! ضعیفان را پناهی. قاصدان را بر سر راهی. مومنان را گواهی. چه عزیز است آن کس که تو خواهی.

الهی! ای خالق بی‌مدد و ای واحد بی‌عدد، ای اول بی‌هدایت و ای آخر بی‌نهایت. ای ظاهر بی‌صورت و ای باطن بی‌سیرت، ای حی بی‌ذلت ای بخشنده بی‌منت، ای داننده رازها، ای شنونده آوازها، ای بیننده نمازها، ای شناسنده نامها، ای رساننده گامها، ای مطلع بر حقایق، ای مهربان بر خلایق، عذرهای ما بپذیر که تو غنی و ما فقیر و بر عیب‌های ما مگیر که تو قوی و ما حقیر، از بنده خطا آید و ذلت و از تو عطا آید و رحمت.

الهی! ای کامکاری که دل دوستان در کنف توحید توست و ای که جان بندگان در صف تقدیر تو است، ای قهاری که کس را به تو حیلت نیست، ای جباری که گردن کشان را با تو روی مقاومت نیست، ای کریمی که بندگان را غیر از تو دست آویز نیست. نگاه دار تا پریشان نشویم و در راه آر تا سرگردان نشویم.

 


 

حسن زاده آملی، حسن؛ كتاب الهی نامه؛ بااندكی تصرف


:: بازدید از این مطلب : 941
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : matlobi
شنبه 20 آبان 1391

خورشیدجاودانه می درخشد در مدار خویش

ماییم که پاجای پای خودمی نهیم وغروب می کنیم هر پسین


:: بازدید از این مطلب : 1293
|
امتیاز مطلب : 68
|
تعداد امتیازدهندگان : 21
|
مجموع امتیاز : 21
نویسنده : matlobi
چهارشنبه 17 آبان 1391

 

 

روزى حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله ، پس از اقامه نماز صبح خطاب به ماءمومين خود كرد و فرمود: اى جماعت ! سه نفر به لات و عزّى سوگند ياد كرده اند و هم قسم شده اند كه مرا به قتل رسانند، البتّه توان چنين كارى را ندارند؛ مى خواهم بدانم كه چه كسى مى تواند شرّ آن ها را دفع نمايد؟
سكوت ، تمام فضاى مسجد را گرفته بود و هيچكس جواب حضرت را نداد؛ و چون آن بزرگوار سخن خود را تكرار نمود، علىّ بن ابى طالب عليه السلام از جاى برخواست و اظهار داشت :
يا رسول اللّه ! من به تنهائى مى روم و پاسخ گوى آن ها خواهم بود، فقط اجازه فرما تا لباس رزم بپوشم و براى نبرد مجهّز گردم .
حضرت رسول فرمود: اين لباس و زره و شمشير مرا بگير؛ و سپس علىّ عليه السلام را لباس رزم پوشاند و عمّامه اى بر سرش پيچيد و او را سوار اسب خود كرد و روانه ميدان نبردش نمود.
پس اميرالمؤ منين علىّ عليه السلام به سمت آن سه نفر حركت كرد و تا مدّت سه روز مراجعت ننمود؛ و كسى از او خبرى نداشت ، تا آن كه حضرت فاطمه زهراء به همراه حسن و حسين عليهم السلام آمد و إ ظهار داشت : يا رسول اللّه ! گمان مى كنم كه اين دو كودكم يتيم شوند، چون كه از شوهرم خبرى نيست .
اشك ، چشمان حضرت رسول را فرا گرفت و فرمود: هركس خبرى از پسر عمويم ، علىّ آورد؛ همانا او را به بهشت بشارت مى دهم .
پس همه افراد جهت كسب اطّلاع پراكنده شدند؛ و در بين آنان شخصى به نام عام بن قتاده ، خبر سلامتى علىّ عليه السلام را براى رسول خدا آورد.
و سپس حضرت امير عليه السلام به همراه سرهاى بريده آن سه نفر و نيز دو اسير ديگر وارد شد.
پيامبر خدا اظهار داشت : اى ابوالحسن ! آيا مى خواهى تو را به آنچه انجام داده اى و آنچه بر تو گذشته است ، خبر دهم .
ناگهان عدّه اى از منافقين به طعنه گفتند: علىّ دنبال زايمان بوده است و هم اكنون پيغمبر خدا مى خواهد با او حديث گويد.
پيامبر اسلام صلّى اللّه عليه و آله ، چون چنين سخن زشتى را از آن منافقين شنيد، خطاب به علىّ عليه السلام كرد و فرمود: يا اباالحسن ! خودت كارهائى را كه انجام داده اى ، گزارش ده تا آن كه گواه و حجّتى بر حاضرين باشد.
لذا امام علىّ عليه السلام اظهار داشت : چون به بيابانى كه محل تجمّع آن ها بود رسيدم ، همگى آن ها را سوار شترهايشان ديدم ؛ و وقتى مرا ديدند سؤ ال كردند: تو كيستى ؟
گفتم : من علىّبن ابى طالب ، پسر عموى رسول خدا هستم .
آنان گفتند: ما كسى را به عنوان رسول خدا نمى شناسيم ؛ و آن گاه مرا در محاصره خود قرار داده و جنگ را شروع كردند.
سپس علىّ عليه السلام اشاره به يكى از سرها نمود و فرمود: صاحب اين سر، بر من سخت بتازيد و جنگ سختى بين من و او رخ داد و در همين لحظه ، باد سرخى به وزيدن گرفت و سپس باد سياهى وزيد؛ و در نهايت من او را به هلاكت رساندم .
و چون جنگ پايان يافت اين دو نفرى كه به عنوان اسير آورده ام ، گفتند: ما شنيده ايم كه محمّد صلّى اللّه عليه و آله شخصى دلسوز و مهربان است ، به ما آسيبى نرسان و ما را نزد او بِبَر تا هر تصميمى كه خواست درباره ما عملى كند.
در اين هنگام پيامبر خدا فرمود: يكى از آن دو اسير را نزد من بياور؛ و چون امام علىّ عليه السلام يكى از آن دو نفر را آورد، پيامبر خدا، به او پيشنهاد داد كه بگو: ((لا اله الاّ اللّه ))، و بر نبوّت و رسالت من از سوى خداوند شهادت بده تا تو را آزاد گردانم .
آن اسير گفت : بلند كردن كوه ابو قبيس نزد من آسان تر و محبوب تر از آن است تا اين كلمات را بر زبان جارى كنم .
رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود: يا ابالحسن ! او را از اين جا ببر و سرش را از بدن جدا كن .
وقتى حضرت علىّ عليه السلام او را به هلاكت رساند و دوّمين اسير را آورد، به او پيشنهاد شهادتين داده شد؛ ولى او نپذيرفت و گفت : مرا به دوستم ملحق كنيد.
پس همين كه حضرت امير عليه السلام خواست او را گردن بزند، جبرئيل نازل شد و گفت : يا محمّد! خدايت تو را سلام مى رساند و مى فرمايد: او را نكشيد؛ چون كه او نسبت به خويشاوندان و اطرافيانش خوش اخلاق و سخاوتمند بوده است .
و چون اسير از چنين خبرى آگاه شد، گفت : به خدا سوگند! من درهمى نداشتم مگر آن كه آن را بين فقراء انفاق كرده ام ؛ و هيچ گاه با كسى به تندى و خشونت سخن نگفته ام ؛ و اكنون نيز با مشاهده اين حقيقت ، شهادت به يگانگى خداوند؛ و رسالت محمّد مى دهم .
و چون آن اسير اسلام آورد، آزاد شد و سپس پيغمبر اسلام صلّى اللّه عليه و آله درباره اش فرمود: سخاوت و اخلاق خوب او موجب آزادى و سعادتش گرديد


:: بازدید از این مطلب : 981
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : matlobi
سه‌شنبه 16 آبان 1391

 

12 11 06 ID482075  انگشتر حضرت‌علی(ع) / عکس

روزی مردی نیازمند  وارد مسجد مسلمانان شد .و از مسلمانان تقاضای کمک کرد اما کسی به او توجهی نکرد. مرد نیازمند دستش را به سمت آسمان بلند کرد و گفت خدایا شاهد باش در مسجد رسول تو ازمسلمانان تقاضایی کردم ولی کسی به من پاسخ نداد .حضرت علی علیه السلام در حال نماز بود و در آن وقت به رکوع رفته بود .وقتی شکایت مرد نیازمند را شنید دستش را به طرف او دراز کرد و به او اشاره کرد تا انگشترش را بردارد .نیازمند جلو آمد و انگشتر حضرت علی علیه السلام را از دستش درآورد وبا خود برد .

پیامبرخدا نیز درحالیکه نماز می خواند صحنه را مشاهده فرمود .طولی نکشید که جبرئیل نازل شد و این آیه را برای پیامبر آورد . إِنَّما وَلِیُّکُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذینَ آمَنُوا الَّذینَ یُقیمُونَ الصَّلاةَ وَ یُؤْتُونَ الزَّکاةَ وَ هُمْ راکِعُونَ (مائده،آیه ۵۵):

12 11 06 ID291213  انگشتر حضرت‌علی(ع) / عکس

بدانیدکه ولی شما (فرمانده شما) فقط خدا و پیامبر او و کسانى هستند که ایمان آورده‏اند؛ آنها که نماز را به پا مى‏دارند و در حالى که در رکوع نماز هستند،زکات میدهند.


:: بازدید از این مطلب : 1316
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : matlobi
سه‌شنبه 16 آبان 1391


:: بازدید از این مطلب : 1166
|
امتیاز مطلب : 4
|
تعداد امتیازدهندگان : 3
|
مجموع امتیاز : 3

.:: This Template By : LoxBlog.Com ::.
درباره ما
این وبلاگ برای معرفی طایفه سادات صحیح النسب میرسالاری طراحی گردید .در این وبلاگ اداب ورسوم ،مطالب تاریخی،معرفی شخصیت هاو...........می پردازیم
منو اصلی
نویسندگان
آرشیو مطالب
مطالب تصادفی
محصولات تصادفی
مطالب پربازدید
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران