
راشد انصاری یا خالو راشد طناز در این قطعه شعر بیش از آنکه شرح حال خودش را نوشته باشد از اوضاع کنونی در کشور و کمی هم مدل گذران زندگی مردم سخن گفته است!
بنده در کار ِ خودم مثل شما استادم
آدمـی زیــرکم و شاعر ِ مادرزادم
هرطــرف باد بیاید به همان سو بروم
علت آن است که من پیرو حزب بادم!
قیچی و لاک ِ غلط گیر و فلان… حاجت نیست
من برای خودم اندازه ی یک ارشادم!
مشکلم را به همه گفته ام و می دانم،
این که البته به جایی نرسد فریادم
بس که شب ها من ِ بی برگ و نوا بیدارم
هر کسی دیده مرا کرده گمان معتادم!
نامِِ افــراد ِ طلبکار فراموشم شد
نامِ اشــخاصِ بدهکار نرفت از یادم
مدتی سر به هوا بودم و بعد از چندی
با سرم شیرجه در چاه ِ غرور افتادم
«ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارَند»
تا غمِ ِ نان به در آرَد پدر و اجدادم!
باز با این همه مشکل ابداً جا نزدم
لااقــل در نظرِ ِ اهــل محل دلشادم
مدعی خواست کمی «فتنه» کند در کارم
غافل از این که خودم درس به شیطان دادم!
حق به حقدار رسیــد و همگان فهمیدند،
من به دنبال حقیقت، پی ِ عدل و «داد»م
«داد ِ» خود را که ز بیداد گرفتم، دیدم
بی جهت یک، دو سه جا قافیه را وا دادم!